برای هم نفس زندگیم
2 تا آدم عاشق شاید بهم قول بدهند تا آخر عمر با هم بمونن، ولی ضامن این نیست که تا آخرش عاشق هم باشند.
قالب وبلاگ
فقط یه ایرانی میتونه صبح جمعه ساعت 6 با هزار مشقت و برنامه ریزی قبلی پاشه بره بیرون حلیم بخوره , پارک بره,ورزش هم کنه, بعد ساعت 9 برگرده خونه بگیره تا ظهر بخوابه :))

فقط یه ایرانی میتونه کند بودن رشد موهاشو بندازه گردن دست سنگین ارایشگر!

فقط خانومهای ایرانی هستن از یه هفته قبل از عروسی هی میگن چی بپوشیم؟! .. چی بپوشیم؟! اونوقت شب عروسی ؛ رسماً هیچی نمی پوشن :)))

فقط یه ایرانی میتونه اینو باور داشته باشه که اگه جفت راهنمای ماشین و روشن کنه، مجازه تو اتوبان دنده عقب حرکت کنه!

فقط تو ایران مدارسو 5شنبه ها تعطیل میکنن ولی به جاش بقیه هفته رو براش کلاس جبرانی در نظر میگیرن باپولهای آنچنانی !!!

تعمیرات مدل ایرانی‌:
۱-درشو باز کردن و فوت کردن.
۲-کامل باز کردن و دوباره بستن
۳-محکم زدن(مثل به پشت کنترل تلویزیون).

فقط آسمون ایران میتونه : کمی ! تا قسمتی! نیمه ابری! همراه با بارش پراکنده!در برخی از نقاط باشه. . . ( آخر ادبیاته این جمله)! :

فقط در تهران که مردم شمال شهردر سال 2011میلادی و مردم جنوب شهر در سال 70 هجری قمری زندگی میکنن!

تنها ایرانیان که وقتی میخوان از خیابون رد شن به جا اینکه به چراغ عابر نگاه کنند به ماشینا نگاه میکنن که کی خلوت میشه سریع رد شن!

اگه ورزشی به نام "سگ دو" وجود داشت ما ایرانیا حتما توش می تونستیم یه خودی نشون بدیم... !!!

فقط یه ایرانی میتونه پیتزا رو با دوغ ,نوشابه رو با آبگوشت, سبزی رو با کوکوسبزی, و کالباس رو با نون سنگک بخوره!

فقط یه ایرانی میتونه بره قشم لباس بیاره تو خونه بفروشه و بگه اینارو از دبی و ترکیه اوردم!

فقط یه ایرانی میتونه جلوی خودپرداز بانک با دیدن جمله لطفا منتظر بمانید استرس رو با بیشترین فشار تحمل کنه و با نگاهی ملتمسانه به دستگاه تو دلش بگه که اگه پول نمیدی جون هرکی دوست داری کارتم رو بده و بعد از دیدن جمله دستگاه در حال شمارش وجه می باشد به ناگاه آرامش تمام وجودش رو فرا بگیره دقیقا مثل فرود موفقیت آمیز هواپیما اونم در فرودگاه مشهد !!!

فقط یه ایرانی میتونه وقتی میخواد بره عروسی در به در دنبال یکی بگرده که کراواتشو براش گره بزنه:)))

فقط یه ایرانی میتونه اول از دستشویی بیاد بیرون بعد زیپ و کمربندشو ببنده :|

فقط یه ایرونی میتونه اینجوری آشپزی کنه و به نظرش هم آخر برنامه آشپزیه!
آشپزی سامان گلریز: ماهیتابه چدنی دسینی رو میذارید روی گاز پنج شعله سامسونگ که با ضمانت سام سرویس عرضه میشه,یه کمی روغن لادن دوست تو و من رو بریزید توش و یا از کره اطلس طلایی استفاده کنید, دو تا هم تخم مرغ تلاونگ بندازید داخلش,اگر در حین کار خسته شدید میتونید از ماساژور شاندرمن استفاده کنید,دیدید که چه سریع یه غذای خوب آماده شد!
تا برنامه بعد همتون رو میسپارم به خدای بزرگ و بیمه سینا و ایران و دانا !!

فقط یه ایرانی میتونه وقتی مامور آمارگیر میاد در خونه اشون،بگه شرمنده من اینجا مهمونم,صاحبخونه رفته مسافرت!

فقط یه ایرانی میتونه 2 سال بره سربازی 30 سال تعریف کنه

فقط یه ایرانی میتونه بـــــه نوشابـــــه "نارنـــجــی" بگــــه "زرد"!

فقط یه ایرانی میتونه بعد از شنیدن صدای پیغامگیرِ تلفن بگه اِاا رفت رو پیغامگیرشون و سریعاً تلفن رو قطع کنه!

فقط یه ایرانی میتونه طوری زل زل نگات کنه تو خیابان که نفهمی خوشگلی یا زیپت بازه !

فقط یه ایرانی میتونه از بی قانـــونی مملکت بنـــالـــه, اما موقــــع دعـــوا و درگیـــــری بگـــــه مملکت قانــــون داره!
 

فقط یه زن ایرانی درباره زندگی دخترش میگه: شوهرش خیلی خوبه همش میبرتش مسافرت و تو خونه هم خیلی کمکش میکنه حتی پوشک بچه را هم خودش عوض میکنه ، دخترم خوشبخت شد واقعا!
درباره زندگی پسرش میگه:بیچاره هر چی پول در میاره باید خرج سفرهای خانم کنه! از سر کار هم که خسته میاد خونه خانمش کلی ازش کار میکشه حتی زورش میاد پوشک بچشو خودش عوض کنه، پسرم بد بخت شد واقعا!!!

اینجا ایران است :
کارت شارژیو که مغازه دار4700میخره و ما 5500میخریم و 4900 شارژ میکنه بهش میگن 5000 تومنی !!!

فقط یه معلم ایرانی میتونه(البته از نوع اول دبستانی) برای ترسوندن دانش آموزاش و زود خوابیدن اونا بهشون بگه:من رفتارای شما رو تو خونه با دوربین میبینم!:)))

فقط یه کارخونه ایرانـــی می تونـــــه بهــــت یه بستـــــه هوا بــــده که توش چــند تا دوونـــه چیپس هم اشانتـــــــــیون باشــــــــه!

فقط یه کودک ایرانی وقتی میره تو صف نونوایی هرچی صبر می‌کنه می‌بینه همش آخره صفه!

اینجا ایران است یعنی:
ببخشید اتوبوس 9:30 ساعت چند حرکت میکنه؟
ببخشید کارت شارژ دو تومنی دارین؟ چنده؟

فقط یه ایرانی میتونه وقتی توی مهمونی یا عروسی آب خوردن گیرش نیاد، قرص قندش رو با یک لیوان نوشابه بخوره!

فقط یه ایرانی میتونه ماشین خودشو با ریموت قفل کنه, ولی بعدش 4 تا دستگیره رو امتحان کنه که ببیــنـه قفل شده یا نه!
[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

علت ترافیک

آورده اند روزی مریدی از شیخ دلیل ترافیک و ازدیاد خودروها را جویا همی شد.

شیخ همی فرمود: دلیل اصلی ترافیک چیزی نیست جز نداشتن کاباره!

مریدان انگشت در دهان شیخ را ندا دادن: یا شیخ چون است (چگونه است)؟

شیخ فرمود: بیست درصد خودروها به دنبال داف همی گردند

و بیست درصد دگر داف را یافته به دنبال جا همی گردند

و بیست درصد باقی برادران بسیج اند که به دنبال آن 40 درصد همی گردند.

و این چنین شد که مریدان رم کردند و یقه ها دریدند

و اشک ها ریختند و سر به بیابان گذاردند
[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
Thursday, February 16, 2012 2:52 PM

اما بشنوید از مقدمه ای جدید و شیرین منتسب به گلستان سعدی

منت خدای را عزوجل که زن را قند و عسل قرار داد
همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت
هر لنگه کفشی که بر سر ما می خورد مضر حیات است و چون مکرر فرود آید موجب ممات
پس در هر لنگه کفشی دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخی واجب
مرد همان به که به وقت نزاع، عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش از اثر لنگه کفش، حال دلش خوب به جا آورد ...
شوهر و نوکر و کلفت و فلک درکارند
تا تو پولی به کف آوری و یه ماشین بخری
شوهرت با کت و شلوار پر از وصله بود
شرط انصاف نباشد که تو مانتو بخری
[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

جشن باستانی سپندارمزگان
(
روز عشق آریایی)
 

جشن سپندارمزگان به جای ولنتاین!


والنتاین (۲۶ بهمن) یا سپندار مذگان (۲۹ بهمن) چند سالی است نزدیک ۲۶ بهمن ماه (۱۴ فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها میبینیم. مغازه های کالاهای فانتزی شلوغ می شود.

روز پنجم هر ماه موسوم است به " سپنته آرمئیتی" که چهارمین امشاسپند در دین زرتشت است، که در پهلوی "سپندازمذ" گفته شده که به معنی فروتنی است.

سپندارمذ، روز پنجم هرماه و ماه دوازدهم سال است. پس درسپندارمذ روز ماه سپندارمذ جشنی بوده .(پنجم اسفند)

نکته ا:در تاریخ ایران روز های هر ماه 30 روزه بود و هر روز نامی برای خود داشت پس از ورود دین مبین اسلام ایام هفته هم به تقویم ایران اضافه شد اما همانطور که میدونید بعضی از ماه ها 31 روزه هستند و چون ما 6 ماه 31 روزه داریم در اصل هر ماهی 1 روز اضافه شده پس 5 اسفند رو میبایست 6 روز برگشت به عقب تا در زمان درست آن به تقویم شمسی ما برگزار گردد.

از طرفی چون این امشاسپند سومین امشاسپند بانو ست و به دلیل مقام بزرگی که زن در کیش مهر دارد این روز به نام و مخصوص زنان بوده.

جشنی که در این روز برگذار می شده به " سپندارمزگان" معروف است. نامهای دیگر آن "مردگیران" ، مژدگیران" می باشد.

ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود." و در زمان ابوریحان این رسم وجود داشته.

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

حرف حساب

عمر دست خداست!!! پراید فقط وسیله است!!!

نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند


به یه نفر گفتم : نماز میخونی ؟ میگه : عادت ندارم ، سخته ...
بهش گفتم : روزه میگیری ؟ میگه : طاقت ندارم ، سخته ...
بهش گفتم خانم بیارم صیغه میکنی ؟ میگه : آره بابا اونقدرها هم کافر نیستم ...

ابروابروابروچشمکچشمک

با همسر پشت چراغ قرمز، تو ماشین نشسته بودیم!!!
یهو یه گل فروشه اومد جلو گفت: آقا یه گل بخر!!!
گفتم نمیخوام عزیزم!!!
گلفروش : وااااااااا! پس چرا واسه دختر دیروزیه خریدی واسه این نمیخری؟؟؟
چرا فرق میزاری بینشون؟؟؟ بعد دوید رفت!!!

تعجبتعجبتعجبقهقههقهقهه


داشتم پروژه دانشگاه رو درست میکردم بابام اومد تو اتاقم میگه:این چیه؟
میگم:یه قطعه الکتریکی.
میگه: کارش چیه؟ میگم:توضیحش سخته.
زارت گذاشت زیر گوشم و گفت: فکر کردی اون موقع که 3 سالت بود و میپرسیدی بابا من چطور درست شدم توضیحش آسون بود ؟


تعجبتعجبتعجبتعجبقهقههقهقهه


بدترین نوع خیانت اینه که رو کسی حساب باز کنی بعد اون یهو حسابتو خالی کنه

ناراحتناراحت

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
سوتهای جالب شما !!!

یه روز خونه تنها بودم وسایلمو آماده کردم رفتم حموم. وقتی لباسامو در آوردم رفتم زیر دوش چند مین که گذشت یادم اومد صابونمو نیاوردم. با خودم گفتم کسی که خونه نیست همینجوری میرم بر میدارم از اتاقمو میارم، رفتم تو اتاق صابونو برداشتم داشتم میرفتم سمت حموم که دیدم از آشپزخونه صدا میاد. نگا کردم دیدم داداشم داره چایی دم میکنه جوریم بود که واسه اینکه برم حموم حتما باید از جلو آشپز خونه رد میشدم. صبر کردم گفتم روشو که کرد اونور من سریع میرم تو حموم، همونجور که وایساده بودم حس کردم یکی پشت سرمه. برگشم دیدم دوست داداشم پشت سرم وایساده با تعجب داره نگام میکنه [:O] [:O]

 

 

خونه داییم اینا بودیم همه میخواستن شب بخوابن اونجا
دیگه داشتن لباساشون و عوض میکردن شوهر خالمم رفت تو اتاق و منتظر بود زنداییم واسش زیرشلواری بیاره
یه پنج دقیقه بعد پسر داییم رفت تو اتاق دید شوهر خالم شلوارشو دراورده و همینطوری مونده سرپا؛اینم شاکی از اتاق اومد بیرون گفت مااااااااماااااان په کجایی حاج عزیز دو ساعت شلوارشو دراورده لنگ توإ!!!!
همه فامیل هم تو حال نشسته بودن
بنده خدا
زنداییم که دیگه روش نشد بیاد تو جمع

 

 

اقا یه بار رفته بودم مغازه اب معدنی بخرم همچین که اومدم در یخچالو وا کنم دستگیره کنده شد اومد تو دستم.(چون چپ دستم به جای دستگیره اشتباهی لولای درو گرفتم کشیدم) حالا همه تو سوپر اینجوری :o
برگشتم به فروشنده گفتم ببخشید مث اینکه لولاش در اومد بفرمایین
لولای درو گذاشتم رو پیشخون و اومدم بیرون :دی

 

 

 

 

دیروز کنکور ارشد داشتیم دم در که تفتیش میکردن یه دختره که خیلی لاغر بودو داشت میگشتش این خانومه دم در......یه هو همین خانومه به دختره گفت این چیه دختره گفت چی....خانومه زیر مانتو دختره دست برد گفت این...این چیه؟؟؟؟دختره داد زد خانوم استخونه لگنمه میخوای بذارمش دم در بعد بیام تو؟؟؟
خانومه:|
دختره و بقیه دخترا:)))))))))))))))))))))))

 

 

دختر همسایمون امتحان ارشدشو داد.ازش پرسیدم چطور بود؟میگه:خوب دادم ولی میشد بهتر داد(!).زبانش آسون بودو چون آسون بود آدم مینشست روش(!) و بعدش میرفت روی بقیه درسا!!!
من که نتونستم جلوی خندمو بگیرم!!!
بعدش که فهمید چه سوتی داده رنگ لبو شد و بدون خداحافظی رفت!!!! :دی

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
به سلامتی عصا که هزار بار میخوره زمین، اما اجازه نمیده اونی که بهش تکیه کرده بخوره زمین
 
 
 آموختم ؛ که خدا عشق است وعشق تنها خداست.آموختم؛که وقتی ناامیدمیشوم ، خداباتمام عظمتش عاشقانه انتظارمیکشد تادوباره به رحمتش امیدوارشوم .آموختم ؛ اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم،خدا برایم بهترش رادرنظر گرفته.آموختم؛که زندگی سخت است ولی من از او سخت ترم.
 
دوست درچشم ترم تاج سرم بوده وهست\نام ویادش همه دم درنظرم بوده وهست
 
 
در ذهن اگر نیافرینمت میمیرم ،از شاخه اگر نچینمت میمیرم ،ای عادت چشمهای بی حوصله ام ،یک روز اگر نبینمت میمیرم.
 
 
فاصله هامهربانیت راازدلم پاک نمیکندثانیه هارامیشمارم تالحظه دیدار
 
 
بی تو این فاصله ها طاقت من را برده/ساعتم زنگ زده عقربه هایش مرده/کاش باور کنی از دوری تو دلتنگم/این دل خسته ام از دوری تو پژمرده.
 
 
میدونی خیلی چیزا داری وخیلی چیزا نداری؟ مثلا معرفت داری ولنگه نداری!
 
 
نلسون ماندلا:"کوچک باش وعاشق...عشق میداندآئین بزرگ کردنت را."
 
 
کاش از این
"فاصله"
حس میکردی،
لحظه هایم، همه از غیبت
"تو"
دلگیرند...
 
 
وقتی برات نخواد خدا ، پشت هم میاد درد و بلا ، پیشه قدرتش چون و چرا فایده نداره ، اگه بری به آسمون ، اگه بسازی رنگین کمون ، وقتی شد بختت نامهربون حاله تو زاره ، دنیا سراسر نشیب و فرازه ، راه من و تو ، تو دنیا درازه ، عاشق شو ای دل خدا چاره سازه ، عاشق نوازه ، عشق و محبت اساسه حیات ، وقتی تو خوبی محبت سزاته ، راه محبت طریقه نجاته ، او رهنماته ...
 
 
کوله بارم بر دوش ، سفری باید رفت ، سفری بی همراه ، گم شدن تا تنهایی محض ، یار تنهایی من با من گفت : هر کجآ لرزیدی ، از سفر ترسیدی ، تو بگو از ته دل ، من خدا را دارم ...
 
 دلم میخواست الان پیشم بودی با هم میرفتیم چند تا هندونه میگرفتیم بعداینقدر هندونه میخوردیم که شاشمون بگیره بعد دوتایی بشاشیم به این رفاقت که نه زنگ میزنی نه اس میدی
 
کوروش میگوید: بودن باکسی که دوستش نداری و نبودن باکسی که دوستش داری همه اش رنج است پس اگرهمچون خود نیافتی مثل خداتنها باش.
 
سر ارادت ماوآستان حضرت دوست
که هرچه برسرمامیرود ارادت اوست
 
 
اىنگاهت گرم چون آواىرود
چشمهایت نغمه نغزسرود
آنچنان یادت درونم موج زد
کزدلم اندوه سرتااوج زد
 
 
نفسم میگیرد در هوایى که نفسهاى تو نیست...
 
 
 
قالیچه یادت را هرگز بر ایوان فراموشی پهن نخواهم کرد
 
 
اگریه روزیه شاپرک توخونتون کشیدسرک،یه خرده یادمن بیفت نگوولش کن به درک
 
 
به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره..
 
 
بهانه های دنیا تورا از یادم نخواهد برد،من تورا درقلبم دارم،نه دردنیا..
 
 
میگن شبافرشته ها ازارزوی آدما قصه میگن واسه خدا،خداکنه همین شباگفته بشه قصه ی توپیش خدا...!
 
آرزو دارم خورشید رهایت نکند/غم صدایت نکند و تو را از دل آن کس که تبش در تن توست جدایت نکند.

 
آسمون به دریاگفت:این بالاخیلى خوبه؟همه جارومیشه دید؟دریاگفت:این پایین ازاون بالاهم بهتره؟چون فقط تورومیشه دید. . . تقدیم به آسمون قلبم
 
از اوج فلک ستاره چیدن سخت است/دور از منى و به تو رسیدن سخت است/اى دوست که بى تو زندگى زندان است/بدان که از تو دل بریدن سخت است.

 
گرمحبت ثمرش سوختن وساختن است *یابه میدان محبت سرخود باختن است* من به میدان رفاقت گذرم ازسرخویش* تا بدانندکه این حاصل دوست داشتن است*
 
 
 
خدایا! آخرش نفهمیدم اینجایی که من زندگی میکنم تقدیر من است یاتقصیر من!
 
خوبیه که باعث دلتنگی میشه.. بخاطرهمه خوبیات یه عالمه
♥ دلتنگتم♥
 
هر جا دلت شکست.قبل رفتن خودت جاروش کن !تاهر ناکسی منت دستای زخمیشورو سرت نذاره.........خواهشا از پیامکهای بنده هم استفاده کنید .مهدی
 
 
دلمان که میگیرد .تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم
 
فکر کردم تو همدردی ولی نه!تو هم ،دردی
 
کاش میفهمیدی قهر میکنم تا دستم را محکم تر بگیری وبلند تر بگویی بمان!نه اینکه شانه هایت را بالا بیندازی و ارام بگوی هرطور راحتی...

 
 
بنام دوگل بهشت؛ یکی عشق؛ دیگری سرنوشت؛ به قلم گفتم بنویس؛ هرچه دلش خواست نوشت؛ ما را خاک پای دوست، دوست راتاج سرما نوشت.
 
 
وقتى برگ پاییز رو زیر پاهات له میکنى یادت باشه همونیه ک روزى بهت نفس هدیه مىکرد... 
 
ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ.ﺩﻭﺭﯼ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﻠﻌﻨﺪ.ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﻧﺒﺎﺷﯽ...ﺩیگرﯼ ﺟﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ!ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ 
 
سراپا اگرزرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پراز خاطرات ترک خورده ایم

 

 
امروز زانو زدم و در گوش نوزادی که مرده به دنیا آمده بود گفتم: آرام بخواب ! هیچ چیزی را از دست ندادی...


 
فراموش شدنی نیستند آنان که باخط مهر برقلبمان حک شدند حتی اگر دورند!

 
اوج تنهایی زمانی است که روبروی کسی که دوستش داری بشینی و بدونی که هرگز بهش نمی رسی
 
 
فرشته ای گفت:از این دنیا چی میخوای برات بیارم؟گفتم اونی که داره این پیامو میخونه، گفت:نه دیگه قرار نشد همه دنیا رو بخوای!
 
 
چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان میخندیم، چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ میکنیم و چه ارزان به اخمی میفروشیم لذت با هم بودن را. چه زود دیر میشود و نمیدانم که فردا میآید و شاید ما نباشیم!

 
اینجا رادیو"دل"است. صدای مرا از عمق"قلبم" میشنوید،این یک پیامک نیست، یک"احساس"پاک است که میگوید: فراموشی درمرام ما نیست...! "

 
تومثل خورشید هستی.می دونی چرا؟چون با همون نگاه اولت می شد فهمید که از پشت کوه اومدی!‎
 
 
آموخته ام اگر کسی از من یادی نکرد،یادش کنم شاید او تنها تر از من باشد.
 
غمگین چون پاییزم از من بگذر،شعری غم انگیزم از من بگذر.سر تا به پا عشقم دردم سوزم، بگذشته از اتش شب چون روزم.بگذار ای بی خبر بسوزم،چون شمعی تا سحر بسوزم.بگذر از من تا به سوز دل بسوزم اه،در غم این عشق بی حاصل بسوزم.
 
 
من نه هلاک عشقم نه
برده رفاقت یه دل می خوام روقولش بمونه تا قیامت ...

 

 
بى دوست عبورازدل شبهاشدنى نیست شبهاى پرازرازکه فردا شدنى نیست گفتم که برایت بفرستم دل خود راافسوس که چون نامه ى دل تاشدنى نیست .
 
 
 
ویکتورهوگو میگه:
اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست:"دوستت دارم"

 
طوفان برای نوازش شاخه هانیست،برای امتحان ریشه هاست!
 
 
عاشق آن نیست که برای عشقش درسرماآتش روشن کند،عاشق آنست که کتش رابدهدبه عشقش،خودش سرمابخوردو6تاآمپول بزنه تادیگه ازاین غلط ها نکنه!
 
 
به غضنفر میگن اگه آب نبود چه اتفاقی می افتاد؟میگه : ما شنا یاد نمیگرفتیم درنتیجه غرق میشدیم!
 
 
عشق تنها دلیل زندگی است و بزرگترین عشق نگاه خداوند به بندگانش است . تو را به آن نگاه خداوند می سپارم
[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

دو روز مانده به پایان جهان...


دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد!

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کاری می‌توان کرد...؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما... اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

تو مرا میفهمی...من تورو میخواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.

 

 برای تا ابد ماندن باید رفت،گاهی به قلب کسی گاهی از قلب کسی!

 

دریا چه دل پاک ونجیبی دارد/چندیست که حالات عجیبی دارد/این موج که سربه صخره ها میکوبد/با من چه شباهت عجیبی دارد

 

"نزدیکترین" آدم به تو، کسی است که از "دورترین" فاصله هم دوستت داشته باشد !

 

نفس نفس به صدای‎ام هوا هوا داده‎ست/ سکوت ناطق چشم‎ات به من صدا داده‎ست// هنوز مانده‎ام این پادشاه در دل من/ که سرزمین خودش را چه گونه جا داده‎ست// اگرچه آخرش این عشق می‎کشد من را/ همیشه این دل من بوده خون بها داده‎ست// حلول عشق تو در چشم‎های رسوای‎ام/ به هر چه شایعه بوده‎ست انتها داده‎ست// تو یک خیال غزل خیز محو مجهولی/ تو را به من چه کسی، کی، کجا، چرا داده‎ست؟!

 

میگن اگه یک دوست جزئی ازخاطرات خوب زندگیت شد، برای بودنش ازش تشکرکن! "متشکرم که هستی"

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد تو که دستت به زمینت می رسد بلندم کن.محتاج دوست نشم.!

 

  خنده برلب میزنم تاکس نداند رازمن...
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت!!

 

,گاه دلتنگ میشوم دلتنگترازهمه ی دلتنگی ها گوشه ای مینشینم وحسرت هارا میشمارم وباختن هاوصدای شکستن رانمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم وکدام خواهش رانشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم!.

 

بعد اینکه من مردم.اگر روزی دلت لبریز غم بود گذارت بر مزار کهنه ام بود بگو این بی نصیب خفته در خاک یه روزی عاشقو دیوانه ام بود.

 

<><><><><><><>این زنجیردوستیمونه،عمراپاره بشه،چون جنسش ازمعرفته.

 

تو سیب سرخ کدامین درخت پرتقالى که هر دانه انارت به سرخى گیلاس هاى درخت موز است، اى گلابى من!(شعر نو غضنفر)

 

ز مهر دوستان در خاطرم یادیست، اگر چه فاصله بسیار، ارادت همچنان باقیست.

 

 هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ثبت است برجریده عالم دوام ما

 

 کدامین شاخه گل را به خاطرمرامت تقدیم کنم که وجودت عطرتمام گلهاست .

 

برلب دریای حسرت خانه ای دارم قدیمی،ازتمام دار ودنیا رفیقی دارم صمیمی،گاه وبیگاه یادی ازمامیکند،بامرامش شرمسارم میکند!

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

دستهایت را زیر تنهاییم ستون کن که من از آوارگی بی تو بودن میترسم...


چارلى چاپلین میگه: (پس ازکلی فقر به ثروت و شهرت رسیدم)آموختم که:

باپول میشود خانه خرید ولى آشیانه نه..
رختخواب خرید ولى خواب نه...
ساعت خرید ولى زمان نه...
میتوان مقام خرید ولى احترام نه...
میتوان کتاب خرید ولى دانش نه...
دارو خرید ولى سلامتى نه...
میتوان آدم خرید اما دل نه ...

 

باکسى نباش که ازبى کسى اش مینالد      با کسى باش که درجمع کسان تورا میخواهد.

 

اگرایمان داریم روزى پروانه میشویم،بگذار روزگارهرچه میخواهد پیله کند!!!

 

 به آنچه گذشت ، آنچه شکست، آنچه ریخت حسرت نخور زندگی اگر زیبا بود باگریه شروع  نمی شد...

 

 زخم ک میخورى،مزه مزه اش کن!
حتما نمکش آشناست...

 

هرگاه صداى جدیدى سلام مىکند تپش قلب مىگیرم،من دیگرکشش خداحافظى ندارم مراببخش ک ج سلامت را نمىدهم!

 

در خلوت من نگاه سبزت جاریست,,این قسمت بی تو بودنم اجباریست ,افسوس نمی شود کنارت باشم,بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراری است...

 

خودنویس محبتم را پر از سیاهی شب میکنم تا در سپیده ی صبح بنویسم بیادتم

 

به دنبال واژه مباش... کلمات،فریبمان میدهند! وقتی اولین حرف الفبا،کلاه سرش برود،فاتحه کلمات رابایدخواند!

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

هنوز اون روز فراموشم نمی شه
که با دست قشنگت روی شیشه
کشیدی عکس قلبی و نوشتی
واسه امروز و فردا و همیشه

 

بـرای شـاعـر بـودَن..
و نـوشـتـن..
نـیـازے بـه بـهـانـه نـدارَم..
کـافـیـسـت نـبـاشـے . .

 

هنوز هم..
چشمانم نگاهت را..
نگاهم لبــانت را..
و لبــانم لبانت را نشانه میرود در طلب یک بــوسه..
هنوز هم زیباست انتظار آغــوشت را کشیدن...
حتی زیباتر از گذشته...

 

فقط یک پیک از شراب نگاهت خوردم.

چند ساله بودند این چشمانت ؟!

عمری گذشت و هنوز وقتی به تو فکر می کنم

تلو تلو می خورم

 

بـگـو ایـن سـتـارگـان ِ عـشـوه گـر تـا ابـد چـشـمَـک بـزنـَنـد ...
مـَن...
رویـَم را بـرنمـے گـردانـَم . .
حـتـے اگـر تـا ابـد نـگـاهـَم نـکـنـے ...
مــعـشـوق ِ بـے نـظـیـر ِ قـصـه هـا ...

 

اگر خوبان عالم جمع باشند / یقینا نزد من ، تو بهترینی 
اگر از خوبترها حلقه سازند / تو در آن حلقه ، میدانم نگینی

 

تو را ای گل کماکان دوست دارم / به قدر ابر و باران دوست دارم
کجا باشی کجا باشم مهم نیست / تو را تا زنده هستم دوست دارم

 

 باوفا! مهر تو اندر جان ماست / زندگی بی دوستی زندان ماست
 کم بزن آتش دل بی تاب را / یاد خوبت روز و شب مهمان ماست

 

 عهد کن یارم بمانی تا قیامت ، ای رها / اولین و آخرین عشقم بمانی ، با وفا 
 کلبه ای با هم بسازیم با ستونی استوار / گر کنارم تو نباشی بیقرارم ، بیقرار

 

 میخواهمت چنانکه شب خواب را / می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت / چنانکه التهاب بیابان سراب را

 

دلبرا هر طرفی در طلبت رو کردم/هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم
آفتابا به سر عاشق دلخسته بتاب/تا نگویند که بیهوده هیاهو کردم

 

نفسم

تو در شمالی و من در جنوب !

کاش دستی نقشه را از میانه تا کند!

 

 همه چیز را هم که تقصیر من بیندازی

عاشق شدن من

تقصیر توست

 

زمان دست توست

زمین دست توست

دنیا متلاشی میشود

وقتی دست روی دستم میگذاری...

 

تنها داروئی که 2 خاصیت داره چشم های قشنگ توست ... 

هم آرومم میکنه هم داغون...!

 

کوچک باش و عاشق معشوق خودت را بزرگ انتخاب کن... بزرگ...! 

که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را ..

 

 با فنجانی چای هم میتوان مست شد ،

اگر اویی که باید ؛

باشد...

 

دوستت خواهم داشت در سکوت...

که مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد!

 

تو بارانی من باران پرستم تودریایی من امواج تو هستم اگرروزی بپرسی باز گویم: تو

من هستی

و من نقش تو هستم....

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

شیفتگی یعنی محو چشمان کسی شوی اما ندانی چشمهای او چه رنگی هستند!
_آلفونس دو لامارتین شاعر فرانسوی_

 

اندکی تاب بیار،

تا تو را رسم کنم!

تا تو را نه ...

بودن پیش تو را وصف کنم ...

 

دنیای آدم برفی ها دنیای ساده ایست..
اگر برف بیاید هست..
اگر برف نیاید نیست..
مثل دنیای مــن..
اگر تــو باشی هستم..
اگر نباشی .....!

 

در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !
مثل آرامش بعد از یک غم..
مثل پیدا شدن یک لبخند..
مثل بوی نم بعد از باران..
در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !
مــن به آن محتاجم ...

 

بعد از باران نگاهم...
آفتابی شو ...
رنگین کمانِ بودنــت را...
دوســت دارم ...

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

اینقدر...ورق های زندگیم را...
بهم نریز...!
حکم...همان دل است...

 

بی " تــو "کنار ِ این خاطره ها نشستن دل می خواهد...
که من ندارم....باور کن !

 

عاشق تر از همه ما موش کوری است 

که زیبایی جفتش را چشم بسته باور دارد

 

من که می دانم...
به کودکی هم اگر برگردم...
تو همان شیشه ی شیر گمشده ام میشوی...

 

بگذار مرز تنهایی را رد کنم ... 
ببین...گذرنامه ام فقط مهر لبهایت را کم دارد....

 

اندکی زیر این باران بمان
ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

 

مرا ببوس
نه یک بار که هـــــزار بار ...
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد
که روسیاه شوند
آنها که بر سر جدایی مان
شرط بسته اند ...!

 

عشق آن نیست که به هم خیره شویم

عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم

_آنتونی ولسنت اگزوپری-

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

مسافر خسته من‎


آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار بر روی دل من


میبینی که من نیز مثل تو خسته ام ،

میبینی که من نیز مثل تو با غمها نشسته ام


آهای مسافر خسته من ، عاشق دل شکسته ات شده ام ،

ببین مرا که محو نگاه زیبایت شده ام
من اینجا و تو آنجا هر دو دلشکسته ایم ،

تا اینجا هم اگر نفسی است

برای هم زنده ایم
من برای تو میشکنم و تو برای من ، راه راست بی فایده است ،


تقلب میکنیم تا زندگی مات شود در این دایره غم...
آهای مسافر خسته من ، شب آمده و باز هم یاد تو در دلم ،


ستاره ها خاموش ، من مانده ام و وجودم که در حسرت است ،

در حسرت یک آغوش ....
آغوشی که لذتش تنها با تو است ، دنیا خواب است ،


کاش بودی که بیداری ام تا سحر عادت است
آهای مسافر خسته من ،کجا میروی ، جایی نداری برای رفتن ،


همه جا ماندنیست ، جز اینجا که نمیتوانیم بمانیم برای هم....
شعر غم میخوانم و اشک در چشمانت ،

غم برای یک لحظه رود درمان میشود آن درد حال پریشانت
من برای تو فدا میشوم و تو برای من ، همه وجودم فدایت ،

تو آرام بمان تا خیالش راحت شود دل من..
آهای سرنوشت ، با ما هم؟ ما که در زندگی به ناحق باختیم و چیزی نگفتیم،


در آتش عشق سوختیم و باز هم سکوت کردیم ،
با غمها همنشین بودیم و با حسرت نشستیم ، هر چه رفتیم،


آخر راه بن بست بود و باز هم نشکستیم!
رفتیم و رفتیم تا آخر راه ، آخرش پیدا نشد و ما نشستیم چشم به راه...


آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار در دستان من ...
میبینی که تا اینجا هم با تو ماندم، گفته بودم تا آخرش ،

آخر قصه را هم برایت خواندم!

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
از نظر مردها وقتی:

به مردی احترام میزاری یعنی:

... بهش علاقه داری/ احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری !!!
... .
به سوال مردی پاسخ میدی یعنی
  داری پا میدی/ جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و دهاتی هستی !!!
.
لبخند میزنی یعنی
جلفی/ نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه !!!
.
وقتی حرف میزنی
و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی / وقتی سکوت میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری !!!
.
وقتی گریه میکنی
یعنی سست و ضعیفی یا داری اشک تمساح میریزی / گریه نمیکنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست !!!
.
وقتی دوست پسر داری یعنی
خرابی هرچند این رو به روت نمیارن/ وقتی دوست پسر نداری دروغ میگی و داری جانماز آب میکشی !!!
.
وقتی قصد ازدواج داری
یعنی میخوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی / وقتی قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میزاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره !!!
.
وقتی مردی خیانت کنه
همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه! اصلا مرد اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست!
وقتی زنی خیانت میکنه
میگن: ای فاسد بی چشم و رو! و گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه اسید پاشی و اگه همسرش باشه سنگسار!!!
.
و......و.....و......!!!

و با تمام اینها من یک زنم ! میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم !
 
 


و تو مرد باش!
مردی که با تمام مردانگی ات تنها یک روز نمیتونی زیر بار این
فشارها و قضاوتهای بیربط به جای یک زن زندگی کنی !
تو مرد باش!
[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
قوانین زندگی
 
 
قانون یکم:
به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.


قانون دوم:
در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید


قانون سوم:
اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

قانون چهارم:
درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید

قانون پنجم:
آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

قانون ششم: 
قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید، سرزنش نکنید، تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.

قانون هفتم:
دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.


قانون هشتم:
انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.


قانون نهم:
جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.


قانون دهم : 
خیرخواهِ همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.
[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
تا حالا دقت کردین....
 
تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟
 
. . .

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو
 
. . .

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند
 
. . .
 
تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون

 . . .

دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟

.

.

.

تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد
 
. . .

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه
 . . .

فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود
 
. . .

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

. . .

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

. . .

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!

 . . .
 
تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن

. . .

 تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟

. . .

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال

. . .

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون
 
. . .

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم

. . .

لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس
 
. . .


تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن 

[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
یارو میمیره میره بهشت بعد میبینه خدا به جهنمیا پلو و خورشت میده ولی به بهشتیا نون و پنیرو و سبزی.
معترض میشه میگه خدایا به ما بهشتیا که انقدر کمیم نون پنیر سبزی میدی ولی به جهنمیا که بیشترن پلو خورشت؟
خدا میگه منکه نمیتونم به خاطره چند نفر دیگ بار بذارم.

خندهقهقههقهقههخنده

[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

چیزی در نگاه تو هست
که خیلی دوست می دارمش...
 
چیزی در لبخند تو هست
که اخم مرا میمیراند بر چهره...

چیزی در آغوش تو هست
که شبیه بوی مهربانی خداست...

چیزی تو در گوشم می خوانی به گاه شب
که مثل هیچ شعری نیست...

تو شبیه یک چیزی
و هیچ چیز مثل تو نیست
یک چیزی که در هیچ چیز نمی گنجد وصفش...
[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید

و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید پوست گفت:
“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است
من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند،
 اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:

 “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید
و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”


تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.

[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

شما یادتون نمیاد، تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن… آب بخوریم

شما یادتون نمیاد، شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت ۱۲سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران

شما یادتون نمیاد، قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم..

شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.

شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ

شما یادتون نمیاد، ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.

شما یادتون نمیاد، تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.

شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.

شما یادتون نمیاد،  شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.

 شما یادتون نمیاد، سریال آیینه ، دو قسمتی بود اول زن و شوهر ها بد بودند و خیلی دعوا میکردند بعد قسمت دوم : زندگی شیرین می شود بود و همه قربون صدقه هم می رفتند. یه قسمتی بود که زن و شوهر ازدواج کرده بودند همه براشون ساعت دیواری اورده بودند. بعد قسمت زندگی شیرین میشود جواد خدایاری و مهین شهابی برای زوج جوان چایی و قند و شکر بردند همه از حسن سلیقه این دو نفر انگشت به دهان موندند و ما باید نتیجه میگرفتیم که چایی بهترین هدیه عروسی می تونه باشه.

شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.

 

شما یادتون نمیاد، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !

شما یادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت میریختیم و با یه تیکه پنبه براش فتیله درست میکردیم و بعد روشنش میکردیم و میگذاشتیمش تو حوض. بعدش هم پت پت صدا میکرد و حرکت میکرد و ما هم کلی خر کیف میشدیم..!!!

شما یادتون نمیاد، شیشه های همه خونه ها چسب ضربدری داشت.

شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون .

شما یادتون نمیاد، یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.

شما یادتون نمیاد، دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

شما یادتون نمیاد، ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

شما یادتون نمیاد، پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !

شما یادتون نمیاد، آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !

شما یادتون نمیاد، انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !

شما یادتون نمیاد، گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد !

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید یک ساعت قبل بخاری تو حموم روشن میکردیم.

شما یادتون نمیاد، آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!

شما یادتون نمیاد، اونجا که الان برج میلاد ساختن، جمعه ها موتورهای کراس میومدن تمرین و نمایش. عشقمون این بود که بریم اونا رو ببینیم. راستی چی شدن اینا

شما یادتون نمیاد، چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.

شما یادتون نمیاد، …تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم!

 

شما یادتون نمیاد، که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.

 شما یادتون نمیاد، انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم: بر پاااا….بر جاااا…. کی غایبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام…

 شما یادتون نمیاد، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.

شما یادتون نمیاد، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم!

شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد.

شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی…

شما یادتون نمیاد، مراد برقی عاشق محبوبه بود، وقتی سریال مراد برقی شروع میشد پرنده تو خیابونها پر نمی‌زد.

 چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و همه بچه های اون موقع…. یاد اون روزا بخیر...

 

[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

طوطی

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد.

صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و

گفت: "طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است."لبخندتعجب

مشتری: "چرا این طوطی اینقدر گران است؟"

صاحب فروشگاه: "این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد."از خود راضی


مشتری: "قیمت طوطی وسطی چقدر است؟"‌


صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است.

برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای

که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد."


و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید:

و صاحب فروشگاه گفت:

«‌ ۴۰۰۰ دلار."

مشتری: "این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟"


صاحب فروشگاه جواب داد:‌

"صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم

ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند

خندهخندهقهقههقهقهه

[ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

مرد خجالتی

یه مرد خجالتی میره توی یه کافه تریا. چند دقیقه که میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بوده جلب میشه.نیشخند


مرد نیم ساعت با خودش کلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه:خجالت

ممم... میتونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟ابله


یهو دختر داد میزنه:

چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابمتعجبتعجب


همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می کننآخ


مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش


بعد از چند دقیقه دختر میره کنار مرد میشینه و با لبخند میگه:

من معذرت میخوام. متاسفم که تو رو خجالت زده کردم. لبخند

 

راستش من فارغ التحصیل روانپزشکی هستم و دارم

روی عکس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می کنماز خود راضی


یهو مرد داد میزنه:عصبانی


چی؟! منظورت چیه که 200 دلار برای یه شب می گیری؟

خندهخندهخنده

[ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

چشمکخـــــــــرچشمک

مامانم گفت برو میوه بگیر شب مهمون داریم !نگران


گفتم بارون میاد؟ من نمیرم !مشغول تلفن


گفت پاشو برو گمشو بگیر بیا ببینم !تعجب


بدوووووووووو


رفتم میوه گرفتم قشنگ تو بارون دوش گرفتم


... خیسِ خیس شدم رسیدم خونه ؟


درُ باز کردم :


بابام : :))))) اَاااا اینو ببین مثل موشِ آب کشیده شده !زبان


خواهرم : =))))) نه بابا مثل اردک ماهى شده !تعجب


مامانم : =)))))))) آخى نگید این حرفارو بچم ؟؟؟لبخند


بچم همون خرى که بوده هستش !!!ابرومنتظر

 

فقط یه ذره خیس شده !!!!آخ


همون لحظه هم داداش کوچیکم اومده میگه :


چطورى خره ؟؟؟؟ !!عصبانی

[ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

چقدر یه سه نفر شبیه به هم هستن...قهقههقهقههقهقهه

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

راست گفتن وقتی پیر شدی، دیگه فرزندامون کنارمون نیستن

حتی به عکس ازمون بگیرن...

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

الهی فدای همه بچه دبستانی ها که اون موقع ها مثل خودم بودن...نیشخندنیشخندنیشخند

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

[ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

زنی که از شوهرش تقاضای مرخصی کرد (طنز)

همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و

چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش

می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندین بار از شوهرش درخواست می کند

که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند

ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند.


زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود

به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود

او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ،

پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
شرح می نویسد:


” جناب ….. فرمانده محترم …


اینجانب …. همسر حضرتعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائید .”


” با احترام ….. همسر شما”

لبخندلبخندلبخندلبخند

 

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.

 

چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

 

“سرکار خانم …
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود .”


فرمانده …”

قهقههقهقههقهقهه

[ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

سود استفاده از فرصت ها!

تعجبتعجب

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.ناراحت

وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید؟سوال

 

 آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟


مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.نگران

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.گریه



او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید:سوال

آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟وقت تمام

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!عصبانیعصبانی

[ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
نیشخندداستان جالب ، نحوه ی خر شدننیشخند
 
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.
موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود. 

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.
دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد
. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند.
هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند
و
خداوند به من گفت: "همسر تو گوژپشت خواهد بود"

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

"اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است.
لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن"
فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سال هایی سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

نتیجه اخلاقی :

دخترها از گوش خر می شوند
و
پسر ها از چشم!!!
 
[ یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

نیشخنداگر فیلم تایتانیک در ایران ساخته می شد + طنزنیشخند

 

 ۱) جمعیت کشتی ۱۰ برابر ظرفیت ش میشد !


۲) آهنگ فیلم توسط احسان خواجه امیری!


۳) اسم فیلم به “جدایی کشتی از وسط” تغییر میکرد ، جهت تضمین بردن جوایز!


۴) ناخدای به صورت خودجوش تنگه ی هرمز رو با رو کردن دسیسه ی ناو های غربی پاک میکرد!


۵) کوه یخی حتما ساخت اسراییل یا انگلیس بوده!


۶) دیگه اون صحنه ی معروف جک و رز رو نداشتیم ، بازیگرا از دور واسه هم اشک میریختن و نهایتا مردِ برادر زنِ رو بغل میکنه!!!


۷) آخر فیلم هیشکی غرق نمیشه و حتما یه صحنه ی عروسی داشتیم!

[ یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

لبخندبیایید گذشته را فراموش کنیملبخند

 

 

 فراموش کردن گذشته یعنی اینکه قبول کنید که برای تغییر گذشته کاری از دستتان برنمی‌آید. در مواجهه با شکست ها شما هرچه از دستتان برآمده کرده‌اید. باید بدانید که تا جایی‌که توانسته‌اید خوب، مهربان و موثر بوده‌اید. اگر قرار بود به عقب برگردید مطمئناً نمی‌توانستید کاری بیش از آن انجام دهید، پس باید گذشته را فراموش کنید.

فراموش کردن گذشته یعنی خود را برای اشتباهاتتان ببخشید. فکر کردن دوباره به آنچه که می‌توانستید یا باید انجام می‌دانید هیچ اثری ندارد. اگر با اشتباهات تان درگیر هستید یا شکست خورده‌اید سعی کنید خودتان را ببخشید.

فراموش کردن گذشته یعنی افکارتان را بشناسید. اگر می‌بینید که مدام درگیر گذشته هستید، با ملایمت افکارتان را به زمان حال برگردانید. سعی کنید این عادت را کنار بگذارید که مدام به اشتباهات گذشته تان فکر کنید.

فراموش کردن گذشته یعنی به ذات زمان اعتماد کنید. زمان می‌گذرد و شما هم باید از گذشته بگذرید. زخم هایتان به مرور التیام می‌یابند و فقط جای آن بر جا می‌ماند.

فراموش کردن گذشته یعنی زمانتان را در اختیار دیگران قرار دهید. فرصت‌های بی‌شمار تازه‌ای وجود دارد که به شما کمک می‌کند با گذشته‌تان خداحافظی کنید. از منطقه امنتان بیرون بیایید. وقت‌تان را با کسانی بگذرانید که شادتان می‌کنند و از بودن با آن‌ها لذت می‌برید.

۶ گام برای فراموش کردن گذشته:

۱- درمورد افکار و خاطرات‎تان بنویسید و حرف بزنید. برای فراموش کردن گذشته‌تان باید به خاطراتتان احترام بگذارید.

۲- با دور ریختن احساسات و عواطف مربوط به خاطرات دردناک، آن‎ها را فراموش کنید. خواهید دید که بعد از آن چقدر احساس آرامش می کنید.

۳- درصورت امکان به عقب برگردید و با کسانی که در آن خاطرات دخیل بوده اند حرف بزنید. برای فراموش کردن گذشته تان باید به عقب برگردید.

۴- احساسات واقعیتان را با کسی در میان بگذارید. اگر صلاح است به آن‌ها اعتراف کنید. برای فراموش کردن گذشته تان باید احساسات‌ خود را بروز دهید. اگر باید با اشتباهات تان کنار بیایید، باید تقصیر یا گناه‌ تان را گردن بگیرید.

۵- معذرت خواهی کرده و طلب بخشش کنید. برای فراموش کردن گذشته‌تان باید آسیب پذیر باشید.

۶- برای فراموش کردن گذشته باید غرور را کنار بگذارید.

[ شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

ماچبـبوسیـدش ..ماچ

حتما ً قبـل ِ خواب ب ِ بـوسیـدش!


حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد .. حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه !

ببوسیـدش ..

حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !

ببـوسیـدش ..

حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده !

ببوسیـدش ..

وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون .. وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه !

بـبوسیـدش ..

حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه !

ببوسیـدش ..

وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. !

ببـوسیـدش ..

حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟! ”

بـبوسیـدش ..

وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه ..!

ببـوسیـدش .. حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده .. حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. !

بـبوسیـدش ..

وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. !

بـبوسیـدش .. حتماً قبـل ِ خـواب ب ِ بـوسیـدش!
شایـد فـردایی نباشـه …
شایـد شما فـردا نباشیـد …
شایـد اون فـردا نباشـه …

[ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
بغلمرا بغل کنبغل


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،


بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود

و از موتورش براى‌ حمل و نقل


کالا در شهر استفاده مى‌کرد

براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.


زن با احتیاط سوار موتور شد

و

از دست پاچگی و خجالت نمی دانست


دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:

مرا بغل کن.


زن پرسید: چه کار کنم؟


و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد


و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.


به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،


شوهرش با تعجب پرسید:

چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.


زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم.


سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد


که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"

چقدر احساس خوشبختى را در قلب


همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه،

سردردش را خوب کرده است.

[ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.


دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.


و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.

و

چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی و

مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم…

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

ناراحتناراحتناراحتناراحت

دکتر علی شریعتی

شاید حتی سلام کردن هم گاهی برای مرهم شدن سخت باشه ..
نمیدونم کی هستی و چه بلایی در دلت کشیدی …

اتفاقی خوندمت …

تو هم یه دنیای قشنگی داری …

گاهی تنهایی دل شکستن به تمام دروغهای دنیا میارزه…
من تنها بودم …

پرستو دیدم ..

عاشق شدم …

اما بی هیچ بهانه بهروزش را تنها گذاشت …

من اینبار تنها نشدم ، که خاطره ی ظلمش با من خواهد ماند ..

دلم میخواست باور کنم که عشق هست ..

که من هستم ..

که عشق فقط در بازار نیست …

اما به باورم باتختم


آرام باش و مثل من بغض نکن


تنها گریه کن

گریهگریهگریهگریه

[ دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

امروز با همسرم به کوهپیمایی در دارآباد رفتیم.

نیمه های راه گروهی زن و مرد با سن های کم و زیاد نشسته بودند.

مردی با موهای سپید و صدایی بسیار زیبا داشت ترانه میخواند و بقیه هم با او دم گرفته بودند.

آنقدر جو گیرنده ای بود که ماهم نشستیم و با خواننده دم گرفتیم.

وقتی ترانه شادتر شد جوانی خوش تیپ بلند شد و شروع کرد به رقصیدن.

خواستم فیلمی بگیرم فکر کردیم شاید دوست نداشته باشند.

در اینحال فکر میکردم کجای دنیا چنین حالت و جوی را میشود دید؟!

 

برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه سفارش املت دادیم. کنار دست فروشنده نوشته بود ما را در face book ملاقات کنید !!!

بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنه اش هم تا این حد بروز باشد؟

چون من تا حدی دنیا دیده هستم به تجربه میگویم هیچ کجا...

 

هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود.

آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که  برای خرید گل پنجره را باز کردیم.

شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید با کلامی تکان دهنده گفت :

بی کس هستم اما ناکس نیستم... زندگی را باید با شرافت گذروند.

کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را در کلام یک گلفروش یافت؟

 

به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است به  سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست.

گفتم ببخشید پول نیاوردم میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود مغازه دار با اصرار گفت

نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد.

تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم

کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟

تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت آخه چه عجله ای بود؟

میتوان همه رخدادهای بالا را منفی دید :

چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد؟

و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند اما هیچ راه حلی هم ندارند 

من هر چه را دیدم  مثبت میدیدم...

بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و

آنچه را که وجود دارد چشم ما نمیبیند و ذهن ما درک نمیکند.

مثلا  آدمها را به باکلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم :

ماکسیما و پرادو و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی کلاسند.

 

حالا در جاده گیر کنید حالا به هردلیل چه تمام شدن بنزین چه خرابی ماشین. امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت. کدام با کلاس ترند؟!!

تنها به رخدادهای یکروز عادی از زندگی میتواند فکر کنید در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد...

[ دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

با عشق زندگی کن ...

 

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
 

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این کار شما تروریسم خالص است!

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...

به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...

هم را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کارها نیست!!

لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی...

خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند

 

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
 
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:
 
 
 
 
 
مواظب باش، مواظب باش،
 
یه کم بیشتر کره توش بریز..
 
وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
 
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتربیاریم؟؟
 
 
 
دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختنبه
 
 
حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش!
 
دیوونه  شدی؟؟؟؟
 
عقلتو از دست دادی؟؟؟
 
یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمکبزن...
 
 
نمک.....
 
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟!
 
فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شوهر به آرامی گفت:
 
فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم،
 
چه بلائی سر من میاری
[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

قسمتی از سریال تا ثریا!

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 

ثریا: تو چرا افتادی زندان؟
نرگس: همسایمون 5 تا بچه قد و نیم قد داشت،ناراحت

شوهرش هم چند سال مرده بود، فرشته

برا اینکه خرج بچه هاشو در بیاره افتاده بود تو کاره خلاف،

یه روز مامورا تو خونه ش یه ساک جنس قاچاق دیدن،

گفتم اگه بیفته زندان بچه هاش از بین میرن،

من خلافشو گردن گرفتم آخه یه بچه شیرخواره داشت !تعجب

 

 در این دیالوگ یه سوتی وجود داشت. خودتون پیدا کنید من روم نمیشه بگم  

خندهخندهاز خود راضیاز خود راضی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

نصفه شب از خواب پریدم .....

یه "دو هزار پا" داشت روی سینم به صورت کاملا پریودیک

با فرکانس ثابتی حرکت میکرد.تعجب

من و میگی .....!!!! بلللللللند شدم رو هوا با یه حرکت فیلیپینی همینجور که داشتم دور خودم می پیچیدمو به لباسام چنگ مینداختم در اتاقو وا کردم پریدم تو هال 

(یعنی تو اون لحظه اگه لینچان و جت لی و جکی چان با هم میریختن سرم ، ازم کتک میخوردن ، اصن کنترلمو کاملا از دست داده بودم ).

یه هاله ی ضعیفی از نور تو یه قسمتی از هال افتاده بود ، مثه یوز پلنگ خودمو رسوندم اونجا دیدم یه چیزی چسبیده به شلوارم ، مارو میگییییییی؟؟؟سوال

با تمام قدرت با کف دست با پشت دست با مشت با آرنج همینجوری داشتم میکوبیدم به پام،حالا منه بد بخت هم دستم درد گرفته بود هم پام ، ازون طرفم داشتم زهره ترک میشدم.ناراحت

فکر میکردم این پاهاش گیر کرده تو شلوارم واسه همین کنده نمیشه ، آقا دورخیز کردم با پا رفتم تو دیوار تا له بشه ،

دو سه تا غلتم روی زمین زدم تا کاملا پرس بشه .نیشخند

یعنی حرکاتی کردم که یه گونگ فو کار حرفه ای از انجامش عاجزه ، چشمک

بعد از اینکه خودمو آش و لاش کردمو دهن دستو پام سرویس شد پریدم چراغو روشن کردم که دیدم بدبخت پرس شده

( بازم چشام خوب نمیدید )

عینکمو زدم یول

دیدم اههههههههه اینکه هزار پا نیست........سوال

مارک"آدیداس"بود که روی شلوارم دوخته شده بود خنده

تا چند روز بعدش دست و پام درد میکردقهقههقهقهه

[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

ابتدا تصاویر زیر رو با دقت نگاه کنید!
آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 

 

 

 

در ابتدا مطمئنا این آثار را با عکس اشتباه گرفته اید
ولی در واقع این آثار فقط با استفاده از یک خودکار عادی و توسط هنرمندی به نام


آپلود عکس کوچولوهای فارسی

خوان فرانسیسکو کاساس طراحی شده اند
او در نمایشگاه هر یک از آثارش را در حدود 3700 پوند قیمت گذاری کرده است.

[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

زمستان

در روز های سرد زمستانی قبل از روشن کردن


اتومبیل خود به بدنه یا کاپوت آن ضربه بزنید.


شاید مهمانی کوچک به اتومبیل شما پناه آورده باشد.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]

لبخندخدای منلبخند

ای خدای من ،به من توانایی بخش تا بتوانم درپایان روزشکست ها وناکامی هایم را فراموش کنم


 و هیچ وقت یاس ها وناامیدی هایم را به خاطرنیاورم.

به من توانایی بخش تا قلبم را ازفشاروسنگینی ناکامی ها ودرماندگی ها و از

حرف های سرد وناخوشایند


و ازناراحتی های کوچک وبی اهمیت آزادسازم.

به چشمهایم روشنایی بخش تا هراتفاق شاد وخوشایندی را ببینم وآنرا ستایش کنم.

بارخدایا،به من آگاهی بخش تا به خاطربسپارم که کوچکترین نعمت،موهبتی است.

به من توانایی بخش تا صدای خنده های کودکان ،صدای دوستانم وخاطرات ولحظات شیرینم گرمابخش وجودم در پایان روزباشند.

الهی ! مرا با گرمای محبت خود یاری کن تا تمامی نگرانی ها ومشکلاتم رخت بندند.

هرگزمباد!که عشق تورا فراموش کنم که گویی قلب خود را فراموش کرده ام....

روزها وهرلحظه با خود تکرارمی کنم ،با الها به من توانی بخش تا همه را دوست بدارم و به همه عشق بورزم .آن سان که تمامی وجودم ازعشق سیراب گردد.

وببخشم بیشترازآنچه بستانم وباهمه باشم ودرکنارهمه بی آنکه متوقع باشم ازآنها.

وبدین سان است که میتوان تجلی عشق خداوند را دروجود خودم ودیگران به وضوح ببینم
ومسرورگردم وازاین فرصت زندگانی که به من بخشیده شده،استفاده کنم.

خداوندا ! مرا یاری کن که به کسی جزتودل نبندم که همه فانی اند
و تو تنها کسی که می توانم به آن تکیه کنم وپناه برم که وجودتوخانه امنی است برایم.

خداوندا! یاریم کن تا ازهیچکس غمی به دل نگیرم وبه همه با تمام وجود محبت کنم تا محبت ومهربانی وعشق به سویم بازگردد.

خداوندا ! آغوش مهربانت را همیشه به رویم بازگذار تا هرگاه دلم گرفت
جایی و پناهی برای غصه هایم درخلوت توداشته باشم ومرا بپذیرکه من ازتوام ،

الهی! راز دل را نهفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر، چگونه خاموش باشم
که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است.

الهی ! داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند و نه قلم به تحریر رساند ، الحمدلله که دلدارکه تویی به ناگفته ونا نوشته آگاهی .
الهی! دلخوش بودم که گاهی گریه سوزناک داشتم و دانه های اشک آتشین می ریختم ،
ولی این فیض هم از من بریده شد. ولی بارلها عاشق نگرید، چه کند. وبنده فرمان نبرد، چه کند؟

الهی ! دل چگونه کالایی است که شکسته آن را خریداری و فرموده ای  پیش دل شکسته ام .
ای مونس شبهای تنهاییم، خیلی دلتنگم ...


خدایا ! اینکه گفته اند :نگهداشتن ایمان در دوره آخر زمان همانند نگه داشتن آتش در کف دست است را از صمیم قلب درک می کنم.


البته نمی خوام بگم کسی هستم یا.... نه فقط خیلی دلم گرفته.

احساس میکنم دیگه اختیار اشک هامو ندارم خودشون بی اختیار میان،و ای کاش این اشک ها هم واقعی بودند...

[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو تقدیم می کنم به عشقم بهرام که سالهاست دوسش دارم ولی جرات ابراز علاقه رو نداشتم و حالام حدود یک ساله تونستم بهش بگم منم دوسش دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

كد موسيقي براي وبلاگ